
انگار هرچی زرده، عیب و نقصه و تا میگی فلانی زرده، آن زرده، این زرده و هرچیز دیگهای که میشه زردی را بهش چسبوند، میشه از دایره حذفش کرد؛،ولی من میگم حتی زردی هم بهتر از اینه که رنگ نداشته باشه. دیروز با یه بنده خدایی گفتگو میکردم و به حسب صحبتهامون، رسیدیم به کتابهایی که میخونیم و من شروع کردم از کتابهای دوست داشتنیام، با یک آب و تابی حرف زنن ولی خیلی مودبانه بهم گفت: «این کتابها بهشون کتابهای زرد میگن.» کمی مکث کردم ولی با خودم زیر لب میگفتم: «باشه، حتی اگه زرده باشه.» اینکه صبح زود چندتا کتاب را میگیرم زیر بغلم و توی تاریکی میرم توی کلمات و جملاتی که نویسنده روی کاغذ آورده، برام خیلی لذتبخش هستش؛ درسته که باید مطالعه کتاب هم باید یک دیدگاه منسجمی بخونیم، ولی همین که باشه، خوبه و من بسیار سپاسگذارم.
بذار با زردی کتابهام، کنار بیام و با قانون برتری خفیف برسم به جاده و از جاده گذر کنم تا مسیر ابرها را پیدا و با پرواز روی ابرها از زمین فاصله بگیرم؛ فاصلهای بمراتب بالاتر از کهکشانها و بعد توی تاریکی کهشانها خودم را کنار کتابم روی پتوی پهن شدهای که زمانی توی خدمت سربازی بهم دادند، از زمانم فاصله گرفته باشم.
من زردم و زردی کتابهام، بهم آرامش میده...
برچسب:
نویسنده: کیارش یزدانی